امروز: شنبه 02 شهریور 1398 برابر با 24 آگوست 2019

 

دارای مجوز  رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شماره 93/28012

یادداشت

پنج شنبه, 24 مرداد 1398

از دیروز که ولوله‌ی عید قربان در بازار و در و همسایه پیچیده بود من هم در دل خود، برنامه ریزی‌هایی کرده بودم.

با خودم خلوت کرده و خانه‌های محل و محله‌های اطراف که احتمال این که قربانی داشته باشند را بررسی می کردم و در دلم بود که فردا، دلی از عزا در می آورم.

دیر وقت بود که رنگ گوشت را ندیده بودم؛ از روزی که پدر خدا بیامرزم پاش از این دنیا کوتاه شده بود.
گویا معده‌ام را صابون زده بودم برای فردا.
شب را با شادابی و اما با کمی دلهره سپری کردم.
لباس نو که نداشتم.
لباس‌هایی آن هم مال چند عید قبل بودند که پسر همسایه بعد از کهنه شدن بهم هدیه داده بود، اما؛ هنوز قابل استفاده بودند

مادر را صدا زدم: مامان مامان لباس‌ها آماده هستند؟ چند دقیقه دیگه نماز عید شروع می‌شود!
مامان با صدای خفه و پر از بغض و اندوه گفت: آره پسرم! خواهرت دارد اتو می‌کند.
خواهر: داداش بیا آماده شدند.
فوری لباس‌ها را پوشیده و به طرف در حرکت کرده و دمپایی‌های پینه زده زوار در رفته چند ساله را به پای خود کردم و خود را به مصلی رساندم.
با خودم می‌گفتم: مولوی صاحب! زود نماز را بخوان که مردم قربانی دارند، در دلم حسی آمد که لب‌هایم حالت تبسم گرفتند.

نماز تمام شد. من هم خیلی زود خودم را به خانه رساندم و کیسه‌ای را گرفته و داشتم حرکت می‌کردم که خواهر کوچولویم از پشت صدا زد:
داداشی زود بیایی!
اشک از چشمان من و مامان سرازیر شد و از خانه بیرون شدم.
اولین خانه‌ی امیدم را که به صدا در آوردم و فهمیدند که برای گوشت قربانی آمده‌ام؛ یکی با صدایی کمی ناراحت کننده گفت: ای بابا! صبر کنید که #گوسفند را ذبح کنیم، بعد هجوم بیاورید. برو خانه‌ای دیگر بعد پیش ما بیا.
با خنده‌ای از روی اکراه و شرم، به سراغ یکی دیگر از خانه‌ها رفتم.
صاحب خانه منو از دور دید شناخت.
به یک پسر بچه گفت این گوشت ها را ببر بده به فلانی.
در دلم خورشید امید و شادبی طلوع نمود و یاد خواهر کوچولویم افتادم که شرمنده‌اش نشدم.

با خوشحالی و دوان دوان به خانه بعدی رفتم که چند پسر نیازمند و یتیم قبل از من صف بسته بودند.
قصاب مرد بد اخلاق و اخمویی بود. با چشمان از کاسه بیرون آمده و دست‌های مانند پنجه‌ی شیر به ما نگاه می‌کرد و غرّ می‌زد و زیر لب چیزهایی می‌گفت. انگار که ما آمده‌ایم سهیه‌اش را ازش بگیریم، یا این‌که ارث بابایش را ازش بدزدیم.
خونه‌ها را یکی از از دیگری طی کردم. هر کسی با انواع برخورد‌های خوب و بد تکه‌ای گوشت در کسیه می‌انداخت.
ساعت دوازده را نشان می داد. باید زود به خانه بر می‌گشتم تا مادرم برای خواهر و برادرهای کوچکم چیزی می‌پخت.
داشتم بر می گشتم، یکی از دوستان بابام که بعد مرگ پدرم او را ندیده بودم، مرا دید و صدا زد.
رفتم پیشش. پرسید این کیسه چیه و این روز عید این طرفا چه کار می کنی؟
رنگ از چهره‌ام پرید و با صدای لرزان گفتم: این‌ها گوشت قربانی هستند که از خانه‌ها جمع کرده‌ام.

در حالی که اشک مجالم را بریده بود گفتم: از روزی پدرم وفات کرده، دیگه هیچ کس خبری از ما نمی گیرد، حتی شما که دوستای بابا بودید.
با این حرف من، رنگ از چهره دوست قدیمی بابای مرحومم پرید و از خجالت رنگ عوض می کرد، گاهی سرخ و گاهی زرد می شد و با همین حالت دست مرا گرفت و به خانه خود برد و از غذاهای آماده شده و گوشت‌های قربانی مقدار زیادی را برای من و خانواده‌ام جدا نمود و با ماشین خود منو تا خانه رساند، ولی؛ به علت شرمندگی روش نشد وارد خانه شود و گفت من به شما سر می زنم و حرکت کرد و رفت.
در حالی قدم‌های سست و با کوله باری از غم را به طرف در خانه بر می‌داشتم، برای لحظه‌ای بغض بی‌پدری و روزگار یتمی گلویم را فشار داد و اشک‌ها در چشم‌هایم مانند صدفی در گردش شدند.
امروز احساس کردم که سایه‌ی پدر بالای سر یعنی چه!؟
این‌جا لحظه‌های دشواری که یتیم‌های دنیا تجربه می‌کنند را درک کردم.
پدرجان! نبودی که ببینی این عید قربان چه حقارت‌ها که نکشیدم و چه حرف‌های زشت که نشنیدم، تا مزه بی‌پدری را احساس کنم.

(بزرگان و دوستان، در این عید ایثار و فداکاری ایتام و نیازمندان را فراموش نکنید.)

            

بقول یکی از دوستان در آینده ای نه چندان دور تشکیل ستاد احیای خلیج چابهار را مانند ستاد احیای دریاچه ارومیه خواهید دید

پنج شنبه, 09 اسفند 1397

مدیران تصادفی کسانی هستند که به واسطه یک اتفاق یا به عبارتی یک تصادف به پست مدیریت رسیده‌اند

چهارشنبه, 12 دی 1397

روز خوبی بود روزی تماشایی و روزی با برکت

چهارشنبه, 21 آذر 1397

 آدینه نقیبی پیرمرد بلوچ اهل روستای کوهک است که برای روزی بیست هزار تومان در نقطه صفر مرزی کشور در #بازارچه_مرزی_کوهک شهرستان سراوان کار تخلیه و بارگیری کالا انجام می دهد، چهره ی آفتاب سوخته، کفشهای پاره پوره و لباسهای مندرسش گواه از وضعیت مالی او و صدها کارگر محلی ای دارد که در این بازارچه کار میکنند.

دوشنبه, 28 آبان 1397

سال‌ها بود تنها جایی که به‌عنوان یک ایرانی فکر مسافرت به آن را نمی‌کردم و برای دیدنش انگیزه‌ای نداشتم استان سیستان‌وبلوچستان بود. نام سیستان‌وبلوچستان را با واژه‌هایی همچون «خشک‌سالی» و «فقر» و «خشونت» و از همه مهمتر «تبعیض» بسیار شنیده بودم.
حال سعادتی شد که به آنجا سفر کنم، ولی وقتی به آنجا رسیدم هر چقدر که بیشتر با مردمانش آشنا می‌شدم و ارتباط برقرار می‌کردم تازه می‌فهمیدم که چه دیر این سعادت نصیبم شده است.
اولین جایی که بسیار نامش دلنواز و ساختمانش چشم‌نواز بود «مسجد جامع مکی» زاهدان بود که وقتی به آن شرف‌یاب شدم و مدرسه علوم دینی‌اش را با هزاران طلبه دیدم بیشتر از یک مسجد، نمادی از دینداری و مبارزه با جهل و پایگاهی در برابر هجمۀ افکار غیردینی مشاهده کردم و تا چندین دقیقه از عظمتش نفس‌نفس می‌زدم و بغض گلویم را از این همه دینداری این مردمان پاک می‌فشرد. ولی آنچه بسیار مهم بود و به چشم می‌خورد تقارن مدرسه علوم دینی با مسجد جامع زاهدان بود که نشان از عجین‌شدن دین و اعتقاد مردمان بلوچ با علم و آگاهی داشت.
زمان ورودم به مسجد مصادف با نماز عصر بود و وقتی برای نماز وارد مسجد جامع شدم فوج‌فوج هجوم مردم برای نماز نشان از سبقت این مردم دیندار برای انجام واجبات‌شان و لبیک گفتن به ندای «حی علی الصلاة» و «حی علی الفلاح» داشت. ولی آنچه بیشتر از همه جلوۀ زیبایی به این جمع می‌داد وجود شیخ‌الاسلام مولوی عبدالحمید بود؛ مردی که در وصف جایگاهش در دل مردم بلوچ همان بس که نمی‌شود پروفایلی از تلگرام و واتس‌آپ پیدا کرد و عکس شیخ و مولای‌شان بر روی آن نقش نبسته باشد.
سعادتی شد که در خدمت پدر بزرگوارم ساعتی در خدمت شیخ‌الاسلام مولوی عبدالحمید و علمای بزرگ آن منطقه باشم و از صحبت‌هایشان فیض ببرم. واقعا مردی هوشیار و آگاه و بزرگوار که در وصفش زبان قاصر است، مردی که مبنای فکری‌اش در دین اعتدال و مهربانی‌ست و مبنای سیاسی‌اش ایرانی آباد و آزاد و برادرگونه برای همه اقوام و مذاهب در کنار هم.
چند روزی که به جای‌جای این استان سفر کردم و ملاقات‌هایی داشتیم بسیار برایم عجیب بود، روزی نبود از زاهدان و سراوان گرفته تا چابهار و ایرانشهر و بمپور که مراسمی از فارغ‌التحصیلی طلاب و حافظان قرآن در یکی از شهرهای استان سیستان‌وبلوچستان برگزار نشود و شیخ‌الاسلام رهبری که خستگی نمی‌شناسد و همیشه در کنار مردمش همچون کوه ایستاده در آن شرکت نکند.
بسیار شنیده بودم که کردها و ایرانی‌ها مهمان‌نوازند، ولی وقتی به آنجا رفتم تازه معنی «مهمان‌نوازی» و «ایرانی» بودن واقعی را درک کردم. در چندین مراسم فارغ‌التحصیلی که شرکت کردم و با این‌همه محرومیت و فقر وقتی آن‌همه انفاق از این مردم بزرگوار برای این مراسمات با هزاران نفر مهمان که دیدم به یاد آیۀ بیست سورۀ «توبه» افتادم که خداوند تبارک‌وتعالی می‌فرماید: «الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَهِ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ.»
بسیار در این اوضاع تفکر کردم که خدایا این مردمان را چه شده که در اوج محرومیت و فقر در این بیابان‌های شن‌زار و بی‌آب‌وعلف این چنین پاک و صادق و دیندار. وقتی به جایگاه والای علما در دل این مردم پی بردم به حدیث شریف پیامبر اسلام بیشتر یقین پیدا کردم که می‌فرمایند: «صنفان من أمتي إذا صلحوا صلح الناس، وإذا فسدوا فسد الناس، الأمراء والعلماء.»
علمایی که با تقوای‌شان در دل و صداقت‌شان در عمل، به‌سان اکسیری این مردمان محروم و مستضعف را به طلایی در دل این بیابان بی‌آب‌وعلف سیستان‌وبلوچستان تبدیل کرده که وجود رهبری توانمند به نام شیخ‌الاسلام مولوی عبدالحمید ارادۀ علمای این منطقه را نیز در این راه دو چندان کرده است.
به‌راستی تازه به معنی واقعی حدیث شریف «العلماء ورثة الانبیاء» پی بردم. همان‌طور که پیامبران برای تربیت انسان‌ها و نشان دادن راه حق و حقیقت آمده‌اند، عالمان عامل به قرآن و سنت می‌توانند جانشینان و وارثان واقعی پیامبران باشند و انسان‌ها را این‌چنین به سرمنزل اخلاق برسانند.

صفحه1 از58

آخرین اخبار

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت

گزارشات پر بازدید

جاذبه های گردشگری استان سیستان و بلوچستان

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز418
mod_vvisit_counterدیروز607
mod_vvisit_counterاین هفته12475
mod_vvisit_counterهفته قبل22140
mod_vvisit_counterاین ماه70359
mod_vvisit_counterماه گذشته107975
mod_vvisit_counterکل بازدیدها2075552

بازدیدکننده جاری : 9
آدرس آی پی : 100.24.209.47
,
امروز : 24, آگوست, 2019

حالت های رنگی